تبليغاتX
عاشقانه

قالب پرشین بلاگ


عاشقانه
::.اي كاش مي شد فهميد در دل آسمان چه مي گذردكه امشب باناله اي بغض آلود برديار اين دل خسته اشك ميريزد
لینک دوستان

اي كاش من هم يك كودك بودم...

بي هيچ دغدغه اي مي خنديدم و در پس چهره ي خندانم هزاران غم موج نمي زد.

آزادانه راه مي رفتم ،مي دويدم،همچون باد بهاري سبكبال و رها به هر سو مي وزيدم وبه هرجايي سرك مي كشيدم با كوله باري پر از شادي و طراوت نه كوهي از غم وغصه!

! اي كاش من هم يك كودك بودم...

تا صداي خنده ي از ته دلم فضا را پر مي كرد و گل خنده را بر لب اطرافيانم مي نشاند.همه جا عطر آگين مي شد از بوي محبت وبراي لحظه اي غم فراموش مي شد.

اي كاش من هم يك كودك بودم...

تا دلم همچون آينه اي صاف و روشن بود وهرچيزي در آن ديده ميشد وهيچ بدي وزشتي در آن جا نمي گرفت و واقعيت همه چيز را نشان ميداد .بي نقاب و سرپوش واقعيت را بيان مي كرد.

چه زيباست دنيا را از چشم يك كودك ديدن،چه لذت بخش است كودكانه زيستن ...وهمه چيز را رنگي ديدن نه سياه و سفيد!!

در اين دنياي كودكانه هرچيزي تو را به وجد مي آورد وغرق لذت مي  كند.در اين دنيا عشق تو حقيقي است و دوست داشتنت از ته دل نه از روي...

در دل كودكانه ي تو براي همه چيز جا هست...حتي براي مورچه ها ...چقدر دلم براي اين دل تنگ است.

گويي واقعا گذشت زمان دلمان را تنگ و كوچك كرده چون ديگر هيچ چيز به راحتي در آن جا نمي گيرد.

اي كاش من هم يك كودك بودم...

اما من يك سالخورده ام...

در پس چهره ي جوانم يك فرد سالخورده زندگي مي كند فردي كه در چشمهايش غم موج مي زند اما به مصلحت ماسكي از خنده بر لب هاي خود مي چسباند.

آه كه چه سخت است خنده ي دروغين ،چه سخت است از درون ذوب شدن ئ گريستن اما در ظاهر نشان ندادن وخنديدن.

من  ِ سالخورده همچون عروسكي كوكي ، تنها راه مي روم ،بي هيچ هدفي  وبدون هيچ لذتي!!كوله بار غمم روي شانه هايم سنگيني مي كند وتوانايي راه رفتن را از من سلب مي كند.ديگر هيچ چيز زيبا نيست ،ديگر هيچ چيز رنگي نيست.

چه وحشتناك است حقيقت دنيا را شناختن وبه عمق آن پي بردن!!

ديگر همه جا پر از عطر محبت نيست بلكه بوي نامطبوعي مشامم را پركرده ،بوي تظاهر!!

ديگر گوشم صداي هيچ خنده ي از ته دلي را نمي شنود .اين دنياي سالخورده كه ديگر كودك نيست آنقدر شلوغ شده كه ديگر هيچ صدايي به صدايي نمي رسد.ديگر در دل هيچ براي مورچه ها جايي نيست...ديگر دل هيچ كس به حال خانه ي ويران شده ي مورچه نمي سوزد..هيچ كس به فكر بال شكسته ي كبوتر نيست!!

مي گويم من بزرگم وادعاي بزرگي مي كنم اما از اين بزرگي تنها ظاهرش را دارم ،فقط جسمم به ظاهر بزرگ شده اما همه چيزم از قبل كوچيكتر است حتي دلم...!!

آه كه چقدر دلم تنگ است..!!

آري اين است دنياي تكراري بزرگ من...در دنياي من روزها از پي هم مي گذرند ،روزهاي شبيه به هم ! گويي فقط از يك الگو تبعيت مي كنند وبه اجبار تكرار مي شوند،حتي روز ها هم از خودشان خسته شده اند.

ومن خسته از اين همه خستگي از اين همه تكرار از اين همه سياهي!! كي دنياي من رنگ مي گيرد؟كي دنيايم سبز مي شود؟تا كدامين بهار منتظر سبز شدن بمانم؟كي گل محبت را از باغچه ي دلي بچينم؟

كاش هيچ وقت بزرگ نمي شدم...

آري كاش من هم يك كودك بودم!!

[ جمعه 19 اسفند1390 ] [ 11 PM ] [ baran ]

گفتم كه مي بوسم تورا،گفتم تمنا مي كنم

گفتا اگر بيند كسي،گفتم كه حاشا مي كنم

گفتا زبخت بد اگر،ناگه ز در آيد رقيب

گفتم كه با افسونگري  او را ز سر وا مي كنم

گفتا كه تلخي هاي مي،گر ناگوار افتد مرا

گفتم كه با نوش لبم،آنرا  گوارا  مي كنم

گفتا چه مي بيني بگو،درچشم چو آيينه ام

گفتم كه من خود را در آن،عريان تماشا مي كنم

گفتا كه از بي طاقتي،  دل قصد يغما مي كند

گفتم كه با  يغماگران، باري مدارا مي كنم

گفتا كه پيوند تو را با نقد هستي مي خرم

گفتم كه ارزانتر از  اين ،من با تو سودا مي كنم

گفتا اگر از كوي خود روزي تو را گفتم برو

گفتم كه صد سال دگر امروز و فردا مي كنم

[ پنجشنبه 13 بهمن1390 ] [ 2 PM ] [ baran ]
      سلام به دوستان گلم!

عذر جهت تاخير طولاني،اصلا حال و هواي آپ كردن رو ندارم.

الانم كه اومدم بازم حال وهوام خوش نيس مي خوام يه فال بگيرم

هرچي اومد براي شمام مي نويسم.

مرسي از توجهتون.
با نظراتتون خوشحالم كنيد!!
باران
.....................
.
.


                                    زهر هجر


                درد عشقي كشيده ام كه مپرس        زهر هجري كشيده ام كه مپرس

             كشته ام در جهان و آخر كار          دلبري برگزيده ام كه مپرس

             آنچنان در هواي خاك درش           ميرود آب ديده ام كه مپرس

            من بگوش خود از دهانش دوش       سخناني شنيده ام كه مپرس

          سوي من لب چه ميگزي كه مگوي     لب لعلي گزيده ام كه مپرس

             بي تو در كلبه گدايي خويش          رنجهايي كشيده ام كه مپرس

           همچو حافظ غريب در راه عشق       به مقامي رسيده ام كه مپرس

                      اميدوارم لذت برده باشين.دوستتون دارم.          
                

                 
[ شنبه 17 دی1390 ] [ 5 PM ] [ baran ]
سلااااام به دوستاي گلم.

چندوقتيه سرم خيلي شلوغه و نمي تونم زودبه زود آپ كنم وبهتون

سربزنم.ببخشيد!!

دليلم موجهه!!

راستي عيدتون مبارك!چندتا شعر به مناسبت عيد غدير گذاشتم اميدوارم

لذت ببريد.

دوستتون دارم.باران.



****
             علي معناي دريا در كوير است

                           نفوذش درعدالت بي نظير است

         
              من از هركاروان اين را شنيدم

                       مسير عشق،قربان تا غدير است
                                

  ****

              علي در عرش بالا بي نظير است
                                                            
                                                              علي بر آدم وآدم امير است
              به عشق نام مولايم نوشتم
                           
                                   چه عيدي بهتر از عيد غدير است


****
عيدتون مبارك!

[ دوشنبه 23 آبان1390 ] [ 8 PM ] [ baran ]

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

 که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟



گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود

از هرچه زندگیست دلت سیر می شود

گویی به خواب بود جوانیمان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود

[ جمعه 15 مهر1390 ] [ 4 PM ] [ baran ]

داستان زیبا و عاشقانه  عشق در بیمارستان

چند روزی که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند…

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم.

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.

یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد.

[ پنجشنبه 20 مرداد1390 ] [ 10 AM ] [ baran ]

سادگي مرا ببخش كه خويش را تو خوانده ام                 براي برگشتن تو به انتظار مانده ام

سادگي مرا ببخش كه دلخوش از تو بوده ام                   تو را به انگشتر شعر مثل نگين نشانده ام

به من نخند وگريه كن چرا كه جز نياز تو                   هرچه نياز بود و هست از در خانه رانده ام

اگر به كوتاهي خواب، خواب مرا سايه شدي              به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام

گلوي فرياد مرا سكوت دعوت تو بود                        ولي من اين سكوت را به قصه ها رسانده ام

دوباره از صداقتم دامي براي من نساز                         از ابتدا دست تو را در اين قمار خوانده ام

گناه از تو بود و من نيزمند بخششت                              چرا كه من در ابتدا تو را زخود نرانده ام

گناهكار هركه بود كيفر آن مال من است                     به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام


[ دوشنبه 20 تیر1390 ] [ 9 PM ] [ baran ]

سلام،سلام،سلام

خوبين دوستاي گلم؟؟؟؟

من كه خيلي خوبم.آخه ديروز تولدم بود!!جاتون خالي بود خيلي بهم خوش گذشت.

ومن يه سال بزرگتر شدم!! اين يه سال بزرگ شدنه هم حسه خوبيه هم حس بديه.

البته ما خانوما كه هميشه تو سن 14 سالگي گير كرديم.ولي خب من با افتخار مي گم كه يه سال سنم بيشتر شد.

ديشب هم به يكي از آرزوهام رسيدم.هم بهترين كادوي دنيا كه آرزوشو داشتم از كسي كه خيلي دوستش دارم گرفتم.

البته كادويي كه مي گم مادي نبود،معنوي بود. خدايا ازت ممنونم كه آرزومو بر آورده كردي.(خدايا خيلي دوست دارم)

غير از اين كادويي كه گفتم ،كلي كادوي ديگم گرفتم.هوراااااااااا

كي از كادو گرفتن بدش مياد كه من بدم بياد.از همشون ممنونم.

دوستاي گلم مرسي بابت اينكه پرحرفي كردم وشما صبر وحوصله داشتين وهمشو خوندين.

اين شعري كه پايين گذاشتم به مناسبته تولدمه شما به پاي كيك حسابش كنيد.

........خب حالا كه كيك خوردين بايد كادوام بدين!!!!

زود باشين كادو آتونو بدين......!!!

بزاريد خودم بگم كادو چي مي خوام. هر دوست عزيزي كه اين آپو مي خونه به عنوان كادو لطف كنه و

براي من دعا كنه.اين برام از هر كادويي بيشتر ارزش داره.

برام دعا كنيد تا هم مشكلي كه دارم برطرف بشه هم به آرزوهام برسم.

مرسي از همتون.

دوستون دارم ايشالا تودلتون جبران مي كنم.

راستي نظر يادتون نره ها

باران

[ دوشنبه 19 اردیبهشت1390 ] [ 7 PM ] [ baran ]

از صد هزار دل، يكي اهل درد نيست

از صد هزار نفس يكي رهنورد نيست

اين درد عشق كاوست دواي مسيح جان

در خورد هر گدا صفت كوچه گرد نيست

گل را بدفع چشم بد، از خار شد سلاح

ليكن انيس خار دژم روي وَرد نيست

مردان اگر بمعركه ي عقل پردلند

اما حريف عشق، به جز مردِ مرد نيست

در گِرد عاشقانِ سبك سير، كي رسد؟

آنكس كه سوده در رهشان همچو گرد نيست

سيم و زر است رونق بازار عشق ِ‌حق

سوداش جز به خون دل و، روي زرد نيست

در عشق اگر كسي نشود غمگسار دل

غمخوار راز عشق شد،هيچ درد نيست.

راز شيرازي.

[ دوشنبه 19 اردیبهشت1390 ] [ 7 PM ] [ baran ]

به تماشا سوگند

وبه آغاز كلام

و به پرواز كبوتر از ذهن

واژه اي در قفس است.

حرف هايم،مثل يك تكه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:

آفتابي لب درگاه شماست

كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.

وبه آنان گفتم:

سنگ آرايش كوهستان نيست

همچناني كه فلز،

                     زيوري نسيت به اندام كلنگ

در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است

كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.

پي گوهر باشيد

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.

ومن آنان را،

             به صداي قدم پيك بشارت دادم

وبه نزديكي روز، وبه افزايش رنگ.

به طنين گل سرخ،

                      پشت پرچين سخن هاي درشت.

وبه آنان گفتم:

هركه در حافظه ي چوب ببيند باغي

صورتش در وزش بيشه ي شو ابدي خواهد ماند.

هركه با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.

آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند

مي گشايد گره ي پنجره ها را با آة.

زير بيدي بوديم.

برگي از شاخه ي بالاي سرم چيدم، گفتم:

چشو را بازكنيد،

                 آيتي بهتر از اين ميخواهيد؟

ميشنيدم كه بهم مي گفتند:

سحر مي داند، سحر!

سر هر كوه رسولي ديدند

ابر انكار به دوش آوردند.

باد را نازل كرديم

تا كلاه از سرشان بردارد.

خانه هاشان پر داوودي بود،

چشمشان را بستيم.

دستشان را نرسانديمبه سرشاخه ي هوش.

جيبشان را پر عادت كرديم

خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم.

                                                                                     **سهراب سپهري**

[ جمعه 2 اردیبهشت1390 ] [ 3 PM ] [ baran ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"تقدیم به آنکه در کنارم نیست ولی حس بودنش به من شوق زیستن می دهد."
.
.
.
.
.
.
.
یک لحظه دلم خواست صدایت بکنم
،گردش اندر حریم با صفایت بکنم
آشوب دلم به من چنین فرمان داد
در سجده بیفتم ودعایت بکنم.
سلام دوستان. ممنون که به وبم اومدین.
نهایت سعی خودم رو می کنم تا بهترین ها رو
انتخاب کنم وبرای شما به نمایش بزارم.
خوشحال میشم با نظراتتون منو توی این راه کمک کنید.
باران.
موضوعات وب

تبادل لینک

خرید بک لینک